مربوط به عزیز حرف ِ مربوط به نداشته حرف ام،نمیدونم کجایی،نمیدونم چیکار میکنی حتی نمیدونم اسمت چیه!ولی میخوام از همین تریبون بهت بگم من و امثالِ من زندگیِ روتینمونُ دوست داریم.عادت کردیم صبح به صبح با صدای زنگ گوشی بیدار بشیم،عا
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25
ته قصه ی ما از اولش مشخص بود نه من و تو، "ما"میشدنه دستا یکی میشد،ته قصه ی ما، نرسیدن بود،نموندن بود،رفتن بود،ولی با هر بار "دوست دارم"گفتنش فکر ته تلخ قصمون میرفت از دنیامو جاش رویاهایی میمومد که اخر
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25
کاش همسرم بودیو در آشپزخانه ی کوچکمانغذا کمی می سوختشیر سر می رفتیک بشقاب چینی می شکستیک لیوان کریستال هماز همان فرانسوی های اصل!
و تو هم مثل مردهای قدیمداد می زدی:حواست کجاست خانوم؟!
و من هم آرام و ب
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25
جملهی " مربوط به نباشی حرف ، مربوط به نیستم حرف "لزوما خبر از مرگ کسی در نبود شما را نمیدهد..این یعنی مربوط به نباشی حرف دیگر آن ادم سابق مربوط به نیستم حرف این که آدم سابق مربوط به نیستم حرف ، یعنی دیگر مثل قبل زندگی نمیکنممثل قبل نمیخندماز خودم عکس نمیگیرمسینما نم
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25
من نه آنقدر دلبرمکه دل تمام شهر از صدایم بلرزد..نه آنقدر موقرکه یادم نرود دختر نباید بلند بلند بخندد..
نه آنقدر فیلسوفکه راجع به کتاب های خوانده و نخوانده ام داد سخن بدهم..نه آنقدر بزرگکه بتوانم ب
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25
" مربوط به معشوق حرف ه" گری هایم همیشه با دیگر " مربوط به معشوق حرف ه"ها فرق داشت.
وقتی سرش درد میکرد نه " عزیزم چرا مواظب خودت نبودی؟" حواله اش میکردم نه براش قرص میبردم. بجاش لامپ اتاق رو خاموش میکردم، سرشو میذاشتم رو پاهام، دست
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25
من و امثال من آدم هایِ لاکچری و ورژن بالایی نبودیم ...
ما دوست داشتنمان سنتی بود و
محبت کردنمان در نهایتِ سادگی ...
دور زدن را به ما یاد نداده بودند ،
و ریشه ی مشکلاتمان همینجا بود !!!
شاید اگر هفت
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25
بگذار کمی باهم حرف بزنیمبه زور که نمیشود عاشق شد....هیچ میدانی....اعتبار سپیده دم به وسعت تاریکی است؟!....و اعتبار عشق به وسعت آزادی؟!!...اگر در اوج آزادی خیانت نکردی عاشقی...اگر در عشقت عیبی ندیدی عا
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25
یارجان، به یاد اون شبیاَم که دلم گرفته بود و زنگ زدَم بهت، ساعت از نیمه شب گذشته بود و تو حسابی خستِه بودی، حتی توان گوشی دست گرفتن هم نداشتی؛ گفتم: «بیدار بمون دلم گرفته برام حرف بزن»گفتی: «دارم بی
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 19:25